تبليغاتX
روز وِب

روز وِب

شعر | نثر | و گاه‌نوشت‏‌های سعید اشیری

 

شب‌ها تا به صبح،

گوشی من روشن است

آخرین نگاهِ پیش از خواب

بهترین سیبِ یک رؤیای شیرین

 

گوئیا یک انتظار دیرپا

یک پیک مشتاق و تیزپا

 

همه‌ی لحظه‌ها منتظرند

برای یک پیامک غافل‌گیرانه

همه یک سبد آرزوی گل‌های سپید است

آری!

این تمنّای هر روزِ یک شعر سپید است

آخرین درخواست نجیبانه

اولین پاسخ کریمانه

در واپسین لحظه‌های بی‌قراری

امام صدر آمد...

 


برچسب‌ها: شعر, امام صدر
+ نوشته شده در  91/01/19ساعت   توسط   | 

تا دامنِ خزان؛

گردابِ شایعه؛

بر گِردِ مردابِ دروغ و آزشان نشست

برخی کسان،

ناکسان شدند و این صلیبِ غم شکست

 

با تیغِ مصلحت‌کُشِ عافیت‌طلب
بر جانِ یارِ بی‌یاورِ تضحیه‌طلب

گفتند قصه‌ای و خواندند مویه‌ای

بستند ترمه‌ای و کِشتند دانه‌ای

گفتند قندِ شیرین حیات ما

نیست دیگر حتی لحظه‌ای در میانِ ما

 

حاشا که شب‌تابِ مستِ کوچه‌ها

حیا نکرد و گُم نگشت از نور این ستاره‌ها

از نگاهِ پرحیای این همه چشم‌ انتظارها

حورای عاطفه، صدر سریر روزگارها

 

راستی؛ شما ای مردانِ کار و زارها!

حرف حساب ما چه است در این سال‌ها

 

موسای ما مسیحا دم است و زنده در چال‌ها

مرد باشید و معترف گردید بر این زارها

 

برگِرد این دل‌های ریش و فغان و دردها

نوش نیستید، نیش هم مباشید ای نابکارها

 

قصه‌ی یوسف و مصر و کنعان و حِرمان‌ها

بر ما دوباره باید نوشت در این روزگارها

روزی قریب می‌دَود از پس این فراق‌ها

روزی همه نور و سرور و شکستن جام‌ها

آغوش موسای مسیح است و بوسه و سازها

 اشکِ شوقِ وصلِ صدری مسلکان و یارها

 


برچسب‌ها: امام موسی صدر, شعر
+ نوشته شده در  91/01/15ساعت   توسط   | 


زندگی، مرگ، خلقت، فطرت، بهاران....

«ادوار چهارگانه که طبيعت طي می‌کند، دلالتی است تأويلی که حکمت وجود تقابل و تضاد را در عالم بر ملا می‌دارد. زندگی از درون مرگ سر بر می‌آورد چنان که بهار از درون زمستان. و اين تجديد خلقت با انقلابهايی مکرر انجام می‌پذيرد. به اين معنی، آفرينش و انقلاب به يک معنا رجوع دارند: "فطرت" شکافتن است، همچنان که هسته‌ای می‌شکافد و نهالی از درون آن سر بر می‌آورد. فطرت شکافتن است، چنان که جوانه‌ای می‌شکافد و شکوفه‌ای از دل آن بيرون می‌آيد. انقلاب نيز با اين شکافتن و شکفتن ملازمه دارد: پوسته‌ای می‌شکافد و از درون آن نهالی شکفته می‌شود، شکافتن، شکفتن، و شکوفه. چنين است که عالم در خود تجديد می‌شود... و انسان نيز...» (سید مرتضی آوینی)

«زندگی» را در سعی و کوفتن و رنج‌ها و لحظه‌های بی‌شکیب «تو» دیده‌ام. «مرگ» را در «نهِ» بزرگ تو به همه‌ی تلخی‌ها و شکست‌ها و ناموفقیت‌ها نگریسته‌ام.

هم‌نشینی با لحظه‌هایی که «تو» در آن طلوع کرده‌ای، مرا می‌برد به لحظه‌های بی‌بازگشت زندگی و سرور؛ نوعی حیات و زیستن که در آن، خسرانِ لحظه‌های گذشته دیگر راهی ندارند.

«تو» مثل ستاره‌ی قطبیِ قُطبِ سرزمین حقیقت و فداکاری، همیشه برای ما می‌درخشی، چه روزها...، و چه شب‌ها...، اما این شب‌های‌اند که بیشتر از پیش، مونسِ اشک‌های فراق من و تو هستند.

راستی، «تو» را با «شب» چه نسبتی است؟

شبی که تجلّی حقایق سیر الهی‌اند. شبی که از سرّ الهی دم می‌زند. شبی که فرمود: «اللّیلُ فاطمه و القدرُ الله...»

راستی، تو را با حقیقت شب، حقیقت نورانی فاطمی چه نسبتی است که اینگونه یاد تو، غریبانه و غم‌گنانه است و در عین‌حال، بهجت و سرور قلبی در آن نهفته است؟

گاهی به این فکر می‌کنم که چقدر از جنس «شب» و «حقیقت مکتومِ آن» هستی... غریبانه گفتی و نجیبانه شنیدی... راه‌ها را در هم کوفتی... شب‌ها و روزها را برای کرامتِ دوباره‌ی انسان در هم دوختی... غریبانه تو را بردند... غریبانه این همه روز و شب را در سیاهه‌ی سکوت و بغض، بر سریرِ صبر نشستی و دم‌ برنیاوردی....

آری!

زندگی؛ یعنی حقیقت این همه‌ شب‌هایی که از «تو» آموختم. مرگ؛ یعنی همه‌ی فراموشی‌ها و مصلحت‌های حقیقت‌کُشی که «من» و «ما» بدان دچار آمده‌ایم؛ یعنی همه‌ی لحظه‌های فراموشی خوبان؛ یعنی همه‌ی شب‌هایی که به یادِ «روز» گذشت و از «حقیقتِ مکتومِ شب» غفلت کرده‌ایم.

آری!

دوره‌ی نوِ زندگی ما - فروخُفتگانِ عاداتِ طبیعت - فرا رسیده است. «نوبهاران ما» آمده است و شکوفه‌ها سرمستِ روزهای نو، سرود زندگی و عاشقی و حیات سر داده‌اند.

بهاران طبیعت ما فرا رسیده است، اما، نوبهارانِ دل و جان ما، هنوز نیامده... هنوز «تو» نیامده‌ای.

چشم‌های ما، هنوز به ردّ سبزِ نگاه تو منتظرند و گوش‌های ما در انتظار شنیدنِ ترنّمِ کوبه‌ی دروازه‌ی وصال تو...

«تویی» که همه‌ی سفره‌ی فقیرانه‌ی دل‌های ما را انباشته کرده‌ای.

تابیدنی هنوز
فروزان زِ مهر تو
در این هوای انتظار و بُغض
نشسته بر چشم‌های من

روییده از نگاهِ سبز تو
شعری برای بهار و عصر من

ای از تبارِ ترابِ غم
بخوان تو از اشک‌های نثر من

حال و هوای عید
ندارد این سرای ما

«سینِ» تو مانده هنوز
در سفره‌ی دل‌های ما

زیباترین سبزه -
ای بهترین دست‌چینِ ما

سینِ سیادت‌ات
همه‌ی هفت سینِ ما

 

سعید اشیری


برچسب‌ها: امام موسی صدر
+ نوشته شده در  91/01/04ساعت   توسط   | 

وقتی قـلم ز وادی لیـــلای قدر می‌نوشت

شعری غمین معانی نجوای بدر می‌نوشت

 

دست و نگــاه هستی و اســرارِ عشق‌بازی

بر ما محبت موســـای صـــدر می‌نوشت

 

3 فروردین 91


برچسب‌ها: امام موسی صدر, شعر
+ نوشته شده در  91/01/03ساعت   توسط   | 

تابیدنی هنوز
فروزان زِ مهر تو

در این هوای انتظار و بُغض
نشسته بر چشم‌های من

روییده از نگاهِ سبز تو
شعری برای بهار و عصر من

ای تربتِ ترابِ غم
بخوان تو از اشک‌های نثر من

حال و هوای عید
ندارد این سرای ما

«سینِ» تو مانده هنوز
در سفره‌ی دل‌های ما

زیباترین سبزه -
ای بهترین دست‌چینِ ما

سینِ سیادت‌ات
همه‌ی هفت سینِ ما


برچسب‌ها: امام موسی صدر, شعر
+ نوشته شده در  90/12/24ساعت   توسط   | 

باورِ بهار من

بست نشسته

به یک نگاهِ دوباره

به یک تلنگرِ آرام و شیرین

به یک خبرِ عظیم

به یک آغوش دوباره

به یک پیامکِ غافلگیرانه؛

«امام صدر آمد»

آری!

تویی باورِ بهار من

ای بی‌یارترین بهار


برچسب‌ها: امام موسی صدر, شعر
+ نوشته شده در  90/12/23ساعت   توسط   | 

پرنده‌ها

بلبلان و چلچله‌ها

در آغوش نوگُلان

از بهار می‌خوانند

 

باورشان شده
بهاران‌مان آمده است

نمی‌دانند

بهار ما

روزِ آمدن توست
ای بی‌یارترین بهار!


برچسب‌ها: شعر, امام صدر
+ نوشته شده در  90/12/19ساعت   توسط   | 

روزی که آفتاب را

بر مذبحِ شفق بردند

بر ما، ندیده‌ها-

رهیده‌ها

رویای سیب را

در نورِ فلق خواندند

 

از آب و آینه

مهتاب و آفتاب

بگذشت قصه‌ات

بگذشت غربت‌ات

بگذشت غیبت‌ات

 

غیبتِ تو

تنها سوال ماست

از عدل روزگار

غیبتِ تو

سرّ مگوی ماست

از یارِ بی‌قرار‌

 

آری!

غیبتِ تو

سودای ساحل و آب است

غیبتِ تو

ماه انگاشتنِ آفتاب است

 


برچسب‌ها: امام موسی صدر, شعر
+ نوشته شده در  90/12/14ساعت   توسط   | 

از آن دور دست‌ها، تا همین نزدیکی، همه صدای هلهله است و غوغا. گویی برای رسیدن به بهشتِ برین بی‌تابی می‌کنند!

تو، مانده‌ای و این همه صدا... پیکانی که از اندکی آن‌سوتر، سفیرش بگوش می‌رسد... می‌آید و بر بوسه‌گاه تو می‌نشیند.

**

نمی‌دانم، این جمله‌ها و روضه‌ها را تاکنون چند بار تصور کرده‌ای. یا شاید هر روز چند بار قبله‌ی قلبِ خویش را به این وادی کشانده‌ای، اما خواستم بگویم، اگر زنده باشی هنوز... و هنوز اُمّ‌الفتن روزگار و تیغ جهل و بی‌مروّتی تو را زنده نگاه داشته باشند، باید بر این روزگار آفرین گفت که قرار است به زودی – دوباره - با تو آشنا بشود!

راستش را بخواهی، از وقتی که رفته‌ای گاهی دوستانت به «یاد» تو بوده‌اند، گاهی هم نه! اما بیش از همه، این طوفان مصلحت بود که بر شعله‌های یاد تو وزید.

راستش را بخواهی، تو هنوز در میان ما غریبی...


برچسب‌ها: امام موسی صدر
ادامه مطلب
+ نوشته شده در  90/12/08ساعت   توسط   | 

ماه من!

نماز آیات می خوانم

وقتی گرفته‌ای

ای همیشه با منِ تنها

از چه نشسته‌ای

دلم تب‌دار روزه‌های

بی تو بودن است

بر این خشکی لب‌ها

چه تدبیر اندیشیده‌ای

چه بگویم
از روزهای بی‌تو

شب‌های فرومانده از وصل تو

این همه روز

این همه شب

نمازهای آیاتی

که همه از من قضا شد

 


برچسب‌ها: شعر
+ نوشته شده در  90/12/04ساعت   توسط   |