زندگی، مرگ، خلقت، فطرت، بهاران....

«ادوار
چهارگانه که طبيعت طي میکند، دلالتی است تأويلی که حکمت وجود تقابل و
تضاد را در عالم بر ملا میدارد. زندگی از درون مرگ سر بر میآورد چنان که
بهار از درون زمستان. و اين تجديد خلقت با انقلابهايی مکرر انجام میپذيرد.
به اين معنی، آفرينش و انقلاب به يک معنا رجوع دارند: "فطرت" شکافتن
است، همچنان که هستهای میشکافد و نهالی از درون آن سر بر میآورد. فطرت
شکافتن است، چنان که جوانهای میشکافد و شکوفهای از دل آن بيرون میآيد.
انقلاب نيز با اين شکافتن و شکفتن ملازمه دارد: پوستهای میشکافد و از
درون آن نهالی شکفته میشود، شکافتن، شکفتن، و شکوفه. چنين است که عالم در
خود تجديد میشود... و انسان نيز...» (سید مرتضی آوینی)
«زندگی»
را در سعی و کوفتن و رنجها و لحظههای بیشکیب «تو» دیدهام. «مرگ» را در
«نهِ» بزرگ تو به همهی تلخیها و شکستها و ناموفقیتها نگریستهام.
همنشینی
با لحظههایی که «تو» در آن طلوع کردهای، مرا میبرد به لحظههای
بیبازگشت زندگی و سرور؛ نوعی حیات و زیستن که در آن، خسرانِ لحظههای
گذشته دیگر راهی ندارند.
«تو» مثل ستارهی قطبیِ قُطبِ
سرزمین حقیقت و فداکاری، همیشه برای ما میدرخشی، چه روزها...، و چه
شبها...، اما این شبهایاند که بیشتر از پیش، مونسِ اشکهای فراق من و تو
هستند.
راستی، «تو» را با «شب» چه نسبتی است؟
شبی که تجلّی حقایق سیر الهیاند. شبی که از سرّ الهی دم میزند. شبی که فرمود: «اللّیلُ فاطمه و القدرُ الله...»
راستی،
تو را با حقیقت شب، حقیقت نورانی فاطمی چه نسبتی است که اینگونه یاد تو،
غریبانه و غمگنانه است و در عینحال، بهجت و سرور قلبی در آن نهفته است؟
گاهی
به این فکر میکنم که چقدر از جنس «شب» و «حقیقت مکتومِ آن» هستی...
غریبانه گفتی و نجیبانه شنیدی... راهها را در هم کوفتی... شبها و روزها
را برای کرامتِ دوبارهی انسان در هم دوختی... غریبانه تو را بردند...
غریبانه این همه روز و شب را در سیاههی سکوت و بغض، بر سریرِ صبر نشستی و
دم برنیاوردی....
آری!
زندگی؛ یعنی حقیقت
این همه شبهایی که از «تو» آموختم. مرگ؛ یعنی همهی فراموشیها و
مصلحتهای حقیقتکُشی که «من» و «ما» بدان دچار آمدهایم؛ یعنی همهی
لحظههای فراموشی خوبان؛ یعنی همهی شبهایی که به یادِ «روز» گذشت و از
«حقیقتِ مکتومِ شب» غفلت کردهایم.
آری!
دورهی
نوِ زندگی ما - فروخُفتگانِ عاداتِ طبیعت - فرا رسیده است. «نوبهاران ما»
آمده است و شکوفهها سرمستِ روزهای نو، سرود زندگی و عاشقی و حیات سر
دادهاند.
بهاران طبیعت ما فرا رسیده است، اما، نوبهارانِ دل و جان ما، هنوز نیامده... هنوز «تو» نیامدهای.
چشمهای ما، هنوز به ردّ سبزِ نگاه تو منتظرند و گوشهای ما در انتظار شنیدنِ ترنّمِ کوبهی دروازهی وصال تو...
«تویی» که همهی سفرهی فقیرانهی دلهای ما را انباشته کردهای.
تابیدنی هنوز
فروزان زِ مهر تو
در این هوای انتظار و بُغض
نشسته بر چشمهای من
روییده از نگاهِ سبز تو
شعری برای بهار و عصر من
ای از تبارِ ترابِ غم
بخوان تو از اشکهای نثر من
حال و هوای عید
ندارد این سرای ما
«سینِ» تو مانده هنوز
در سفرهی دلهای ما
زیباترین سبزه -
ای بهترین دستچینِ ما
سینِ سیادتات
همهی هفت سینِ ما
سعید اشیری
برچسبها:
امام موسی صدر